ایستاده در غبار

دوشنبه, 04 بهمن 1395 18:01 نوشته شده توسط 
رای دادن به این مورد
(3 رای)

 

خانم دهقانی

 

ایرانم تسلیت... هرچند تسلیت واژه کوچکیست در این غم بزرگ.
اینجا کمی تهران و مقداری خزان است، اندوه بر اندوه قدری بیکران است...
تهران! دیگر کارد به استخوان رسیده و نفس از گلو پایین نمیرود،خاکت که نشست،  قامتت که خمید، آسمانت هم خاکستر گریست... تو خود بیا و بگو با غم انگیز حالت چه کنیم؟ با فرشتگان زیر آوار مانده ات چه کنیم؟ هنوز لابلای آتش و آوار مانده است،مردی که گفت عاشق آتش نشانی ام...
چه کسی میگوید جاذبه رو به زمین است؟تاریخ به کرات کسانی را دیده که فارغ از هر کششی رفته اند تا بالا،تا اوج... آری جاذبه رو به خداست. که اگر نبود نمیشد پای عشق جان را فدا کردو براستی که همین است فرق بین عشق و عادت.


عشقی که با ایثار همراهست به گونه ای که انسان دیگری را بر خودش مقدم میدارد، آن هم برای اینکه خدا را دوست دارد...و سرانجام چنین عشقی شهادت است.این حکایت شامل حال آتش نشان جانفشان هم میشود. نمیدانم در مناجات شبانه اش در گوش خدا چه گفت که اینچنین عزیز شد؛ طوری که با نگاه ابراهیم وار همچون پروانه به آتش زد و از دل آتش دلش پرواز کرد. و این یک حقیقت است که گاهی برای پرواز کردن فقط انگار حق داری بسوزی. پروازی که غیرت و شرافت و مردانگی را در شعله های آتش به زبانه میکشاند.


اما در عجبم آن لحظه که جانش را کف دست میگرفت به این فکر نبود که فرزندش از گفتن پدر محروم میشود؟ به این فکر نکرد که همسرش با نبود او چه خواهدکرد؟ آخر هر صبح به امید بازگشت سایه سرش به خانه کفش های او را واکس میزد... اما  در آن روز تلخ با خاموشی همراه همسر، فقط به شیشه دل خود سنگ میزد.


تازه عروس حادثه هم که دیگر هیچ.... بیچاره باحجمی از گریه مراسمش به هم خورد...اما با استواری تمام خطاب به نامزد شهیدش گفت: شهادتت مبارک، آن دنیا شفاعتم کن...

دراین میان دلم پیش کودکیست که منتظر بود قهرمانش بعد از شیفت کاری بیاید بغلش کند و او را از مدرسه به خانه ببرد. اما آنکه باید می آمد دیر کرد و عاقبت هم نیامد و از آن پس پلاسکو برای این کودک معنایی دیگر پیدا کرد "پدرم، لابلای، آهن ها، سوخت، کاش بود، ولی نیست....."
مادر قصه هم که ذکر لبش این است:دیدی دوباره یوسفم از چاه برنگشت؟ دیدی سیاوشم وسط شعله مانده است؟
حال آتش نشانی هم که باانتظاری سخت در هوای سرد اکسیژن همکارش را از زیر آوار بیرون می آوردو باگریه برآن بوسه میزند و زانوانش خم میشود جای خود... مرد که گریه میکنه،کوه که غصه میخوره،یعنی هنوزم عاشقه،یعنی دلش خیلی پره... ولی نه، قهرمان وطنم بلند شو! سرزمین ما به زانو زدن قهرمانان عادت ندارد... وفقط برای همدریت میتوانم بگویم ای کاش از اول پلاسکویی نبود،کاش میشد این همه غم را زدود.


آخر پلاسکو چرا خشم خود را بر سر کسانی فروریختی که جان خود را بر کف گرفتند و بامهربانی به کمکت آمدند؟چرا اینقدر نامهربانانه آنها را زیر آوار بردی؟ اما ای پلاسکوی غمبار بدان سرزمین من آتش نشان هایش شهید میشوند، غواص هایش شهید میشوند،خلبان هایش،دانشمندانش،معلمان و دانش آموزانش، سرداران و سربازهایش شهید میشوند تا فرزندانشان درس مروت و جوانمردی بگیرند. اینجا سرزمین مردانیست که خون در رگ هایشان نمیگندد.


و تو ای آتش نشان قهرمان کشورم تا آخرین نفس در مه و دود و غبار ایستادی و سوختی و باسوختنت جگرمان آتش گرفت ای داغ بر دل نشسته... اما آسوده بخواب که معنای اتم السابقون السابقون شدی و گوی سبقت را بردی.آری نامت از روی اتیکت لباس آتش نشانی پاک شد تا در آسمان این سرزمین هک و جاودانه شود. تو شهید شدی تا ازخودگذشتگی زنده بماندو چه افتخاریست در زمین به مقام فرشته نجات رسیدن... اما خداکند که نماند کسی به انتظار عزیزی.

303 بازدید آخرین بار تغییر یافته دوشنبه, 04 بهمن 1395 23:18

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه سازی

آخرین اخبار

اوقات شرعی

رد پا

حالت های رنگی